| بازدید كننده: 215246 |
| كاربران آنلاین |
|---|
| ما 1 میهمان آنلاین داریم |
![]() |
| ♦ يك فوت مانده به آخر، نخ ببند! / مرتضى آخرتى |
| چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰۳ بعدازظهر | |
|
«... روى تير چراغ برق نوشته بود: اطلاعيه! به يك شريك خوشنفس احتياج است آدرس: كارخانه بادكنك سازى حقيقت. دم ظهرى يك توك پا رفتم آنجا، گفتم: منم. گفت: تو كى هستى؟! گفتم: شريك خوش نفس. گفت: سرمايه از من كار از تو. از همان روز شروع كردم و تا شب بشود، صد و چهل و پنج بادكنك را باد كردم و تركاندم. گفت: چرا همچين كردهاى پسر!؟ گفتم: هميشه با باد آخرى مىتركد؛ يادت باشد يك فوت مانده به آخر، نخ ببندى. زد تو گوشم...» آقايان! خانمها! سلام! اين شماره با بخشى از رمان معروف «جواد معروفى» شروع كردم كه خالى از طنزى مليح نيست و البته خواهيد دانست كه چرا!؟ سالها بود كه دلم مىخواست اين رمان را بخوانم تا اينكه چند روز پيش و در بهترين شرايط زمانى و مكانى، خواندم و لذت بردم! آقا شما نمىدانيد وقتى توى اردبيل باشى و پنجره اتاقت هم دقيقاً رو به درياچه شورابيل وا بشود و قله سبلان هم انتهاى ديدت قرار بگيرد و سفيدى برف چشمت را بزند، خواندن «سمفونى مردگان» هر از گاهى يا به زبان استاد معروفى «هر به چندى» با يك استكان چاى قند پهلوى داغ دانشجويى، چه حالى دارد! رمانى كه از باى بسمالله آن تا نون پايانش در همين محدوده و فضا اتفاق افتاده و چه بسا هنوز دارد اتفاق مىافتد. و تازه اگر در اين حال به قسمت ذكر شده در پيشانى اين ستون رسيده باشى و خبر آمدن يك شريك كه نه، ولى يك رقيب خوش نفس رياست جمهورى به تويى كه مثل «آيدين» روزنامهخوان هستى رسيده باشد و بدانى كه پيش از اين يكبار جامعه را و جامه را!! تركانده و احتمالاً باز هم خواهد تركاند و در عينحال شعرها و كتابهايت را سوزانده باشند و «سوجى ديوانه» شده باشى و باز در همين حال و هوا سردبير يا معاون محترمشان تماس بگيرند كه كجايى خرچنگ قورباغه!؟ چى شد مطلب اين شماره؟! و خلاصه... چه بگويم؟ نمىدانيد چه حالى دارد خواندن چنين رمانى در همچين مكانى و زمانى! اين روزها همانگونه كه راويان اخبار و حاويان اسرار از اشرار و ابرار و طوطيان شكرشكن شيرينگفتار عسلمنقار به گوش هوش و نوش جان مشتاقان رساندهاند، آقا سِد ممّد خاتمى پا به راه انتخابات شده و نامزدىاش را بهطور رسمى اعلام كرده است. مبارك است انشاءالله انگار مىخواهد يك حالى به دل تنگ ملولان بدهد! خدا را شكر! خدا را هزار مرتبه شكر! آقا چيه!؟ چرا اخم و تخمتان با هم قر و قاطى شد؟ چرا به قول يَرِگه ما يا همان ياروگه شما، تخم مرغ چشمهاتان ورقلمبيده!؟ مگر چى گفتم؟! آقا ما حق نداريم نظرمان را اعلام كنيم؟! شما اين قدر قربان صدقه نامزدتان مىرويد و مىآييد، ما خداى نكرده چيزِ جيزّى گفتيم؟ نگفتيم كه! ما فقط مىخواهيم موضعمان را مشخص كنيم و خودمان را شفافسازى كنيم، تا مثل خيلىها حزب باد و صبح مردهباد و شب زندهباد ِ خردادى كه رخ خَداد، نباشيم. همين! مىخواهيم كه درى ورى يا هر ورى نباشيم، حالا يا اين ورى يا آن ورى. تازه مگر همين من و تو و شما و حضرت ايشان نيستيم كه هر وقت به هم مىرسيم و چاق سلامتىهامان تمام مىشود و شمّ سياسى ايرانىمان گل مىكند، دم از اصلاحات مىزنيم و ضرورت اصلاح سر و روى دولت محترم را به هم متذكر مىشويم! ها؟! هر چند اين روزها داريم مىبينيم كه دولت چقدر دست به قيچىاش خوب است و تند و تند دارد رمان، نه! روبان پاره مىكند و البته كه به زعم خودش اصلاحات انجام مىدهد. حالا نامزد ما هم مىخواهد يك خرده اصلاح كند. به نظر شما اشكالى دارد؟ نشنيدى «ا... جميلٌ و يُحبّ الجمال»؟ من فعلاً نمىخواهم سرتان را به درد آورم فقط مىخواهم قطعنامه كوچكى صادر كنم مبنى بر اينكه ديگر شنيدِمان دانِمان پر شده و دلمان لك زده براى يك گفتمان درست و حسابى! فقط چون آقاى خاتمى خيلى خيلى خوشنفس است «كه ز انفاس خوشش بوى كسى مىآيد» و صد در صد امكان دارد با وجود تمام سمپاشىهايى كه حتى از طرف برخى دوستان قديمى عليهاش مىشود باز هم بتركاند، يك توصيه كوچولو به آن بزرگوار دارم و آن اينكه: سيّدجان! اين بار كه خواستى از دم مسيحايى خودت در كالبد ما بدمى، حواست به رشد بادكنكى و ظرفيت جامعه ايران باشد و به قول «عباس معروفى» يا به قول «سوجى ديوانه»: «يك فوت مانده به آخر، نخ ببند!» مبادا بزنند تو گوشت! |
| بعدی > |
|---|


